! ! !

 

من جز تو کسی ندارم ای عشق

 

خود را به تو می سپارم . . . ! ! !

 

فریدون مشیری

انتظار

در پس کوچه های انتظار نیمه شب های اعتکاف پرسه می زدم که

 

لحظه ای !

 

لحظه ای انگار بوی حضورت آمد . . .

 

شاد شدم به امید شنیدن صدای ظهورت

 

پس باز هم اشک التماس ریختم و قدم های امید برداشتم ,

 

 شاید ,

 

در صبحی که از مقابل چشمان منتظرم عبور خواهد کرد بیایی . . .

 

. . .

 

آه

 

می دانی اکنون چند سال است مرا در این کوچه هایی که

 

 دیگر بوی غربتش ,

 

خانه ی اشک هایم را می سوزاند به انتظار گذاشته ای ؟ !

 

راستی این را هم بگویم که کوچه ی انتظار فرسوده شده

 

 و تحمل قدم های ملتمسانه ی مرا ندارد !

 

دیگر گام های انتظار یا خسته و ناامید شده اند

 

یا جای خود را به ریا داده اند . . .

 

حال تو بگو چه کنم ؟ !

 

ناامید از تمام فرداها

 

یا باز هم

 

چشم دوختن به جاده صبح فردا ؟ !

 

عید سعید فطر عید بندگی بر همه دوستان عزیزم مبارک . . .

بخوان راز این خموش . . .

 

می توانم دستم را بدون آنکه ناظر بر حرکت آن باشم تکان دهم

 

و می توانم بر حرکت آن از آغاز ناظر باشم

 

هر دو حرکت کاملا با هم متفاوتند

 

اولی حرکتی مکانیکی است درست مانند حرکت آدم آهنی  ;

 

و دومی حرکتی است آگاهانه

 

با آگاهی حرکت دست را از درون حس می کنی

 

در نا آگاهی حرکت دست را از برون شاهدی

 

چهره خود را تنها در آینه و از برون شناخته ای

 

چون به آن سو نگاه نمی کنی

 

اگر دیدن آغاز کنی

 

چهره ات را از درون احساس خواهی کرد

 

و چه تجربه ای است والا . . .

 

با شگفتیهای بسیار روبرو خواهی شد

 

افکار محو خواهند شد , احساسات محو خواهند شد

 

هیجانها محو خواهند شد و سکوت چتر خود را بر تو می گسترد

 

و تو درست جزیره ای خواهی بود در بطن اقیانوس سکوت

 

ساحل دلت را به خدا بسپار ، خودش قشنگ ترین قایق را برایت می فرستد . . .

 

و آن گاه که در سکوتی

 

حقیقت چون مانعی در برابرت قد علم نمی کند

 

آن گاه که در سکوتی

 

ناگهان در می یابی که خود حقیقتی !

 

چیز دیگری نیست که ببینی

 

دیده و دیدار یکی است

 

ناظر و منظور یکی است

 

دوگانگی از میان رفته است

 

و جایی برای فکر کردن نمانده است

 

نه تردید

 

نه باور

 

و نه تصوری

 

و من از دهلیز سراسر سکوت گذر کردم . . .