کسی که مایه شادی من می شود خودم هستم نه تو

 

نه به دلیل آنکه تو موقت و زودگذر هستی

 

بلکه به این سبب که تو از من انتظار داری آنچه نیستم باشم

 

من وقتی تغییر می کنم خوشحالیم از بین می رود

 

و تو می خواهی

 

                        من تغییر کنم

 

صرفا برای آنکه خودخواهی تو را ارضا کنم

 

باز هم نمی توانم احساس خشنودی کنم

 

وقتی از من انتقاد می کنی

 

                        که چرا مثل تو فکر نمی کنم

 

و یا چرا دنیا را مثل تو نمی بینم

 

تو مرا سرکش می خوانی

 

و هرگاه مخالف عقاید تو سخنی بر زبان می آورم

 

بر من شورش می کنی

 

نمی خواهم ذهن تو را قالب گیری کنم

 

چون می دانم تو با چه سختی ,

 

کوشش داری «خود»ت باشی

 

پس به تو اجازه نمی دهم به من بگویی چگونه باشم

 

زیرا تصمیم دارم «خودم» باشم

 

تو گفتی که من آدم صاف و روشنی هستم

 

و به راحتی فراموش می شوم

 

پس چرا می کوشی سررشته ی زندگی مرا به دست گیری ؟ !

 

صرفا برای اینکه به خودت ثابت کنی کسی هستی . . .

 

نا پیدای من

 

نمک شدی بر زخم عشقم

 

این روزها سوزش قلبم را احساس می کنم

 

قلبم عجیب می سوزد

 

و من سوختم

 

باورم این بود بعد از فنایی و رها شدن

 

برسم نزدیکی های معبود

 

دستم نمی رسد

 

دستان من کوتاهند

 

قدّم نمی رسد

 

باید

 

منتظر پروانه بمانم

 

 تا از سر انگشتانم بگیرد و من را بکشد سمت آسمان

 

اما پرواز پروانه ام را ندیدم

 

نگذاشتند نفس بکشد

 

در پیله خفه اش کردند

 

رهایم کنید

 

می خواهم به پیله ی خود برگردم

 

آنجا نور خدا انتظار مرا می کشد

 

اگر باشد . . .

 

. . .

 

. .

 

.

 

.

 

. .

 

. . .

 

پس

 

من میروم به سوی نور . . . !

 

به دنبالم نیایید ! ! ! ! ! ! !