در آستانه ی آغاز تولدم . . .

 

بیست و چهار سالگی ام را مرور می کنم

 

پر از روزهای خیلی خوب و خیلی کم روزهایی که شاید مُرده بودم !

 

و اکنون در آستانه ی آغاز بیست و پنج سالگی ام . . .

یه اردیبهشت دیگه . . .


بوی مهربانی می آید , فرشتگان سراسیمه عطر گل می پاشند


به گمانم اردیبهشت است


فصل تولد من . . .


نمی شود که در کوچه های اردیبهشت , تنها قدم زد


خودت را زود برسان . . . !